كفر نامه كارو
اشعار كارو
هے مرב مےפֿـواهم تو را زیر علامت تعجب ببرم .. בر ایـטּ روزهـاے انـقـراض نـسل مــرב ! دوست شدن با کسی که یه بار ترکت کرده... مثل پوشیدن لباس چرکات بعد از دوش گرفتنه...!!!!!!! بگذار بسته بماند دری که پشتش تو نیستی..!! هَمیـــشه بـاید کســـی باشد تا بغــض*هایت را قـبل از لرزیدن چــانه ات بفهمد….. آهای فلانـــــــی… بــفــهــم!!! کاش میشد بچگی را زنده کرد کودکی شد کودکانه گریه کرد شعر قهرقهر تا قیامت را سرود آن قیامت که دمی بیشتر نبود فاصله با کودکیهامان چه کرد؟ کاش میشد کودکانه گریه کرد سرنوشت هر دومان حيران بازيهاي زشت سرنوشت شعرهايم را نوشتي دست خوش اشكهايم را كجا خواهي نوشت چه توهم قشنگی همه باهم میرویم در این هیاهوی پرتردد ازدحام هیچ دستهایم را رها نکن اگر هم گم شدیم قرارمان کنار اولین چشمه ابتدای بهشت آری دلــ ــ ــم گرفته٬ از این روزگاران بی فروغ ! از این تکرارهای ناپایـ ــ ان ! از این مردمان نا مهـ ــ ربان و بی وفا دلـ ــ م گرفته دلــ ــ ـم تنگ است برای کودکی ام که پاورچیـ ــن پاورچیـ ــن روی سنگفرش های زندگی بی دغدغه قدم می زدم ! نمی دانم کدامین نامهـ ــ ــربان ٬ خواب را از دیدگـ ـانم دزدید دلـ ـ م گرفته ! دلم تنگ است ! روزگار چشمـ ـ ـ انم طوفانی است و در انتظار باران های سیل آساست اما در سرنگ... خسته ام...! گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید نه به این خاطر که دیگران را از خودت دور کنی بلکه برای اینکه ببینی چه کسی برای دیدنت دیوار را خراب می کند ...!؟ غمگینــــــــــــــم…. به سرنوشت بگویید.. اسباب بازی هایت بی جان نیستند.. می شكنند.. آرام تر.. یه دریا اشـــــــــــــــک برای ریختن دارم… گرامافون ِ قدیمی می رقصد و لطفا پلک نزن"... را عکاس به خودش می گوید... داشتـن یه حامـــی ؛ چه زن باشه ، کاش یه آدمایی اینو بفهمن … !!! من و تو خیلی کارها به دنیا بدهکاریم… مثل… یک عکس دو نفره چرخ زدن بی دلیل در خیابان نوشیدن یک فنجان قهوه تلخ اما گرم در یک روز سرد زمستانی ببین من و تو هنوز خیلی کار داریم… من و تو حتی خاطره آشناییمان را هم به دنیا بدهکاریم.
کـِﮧ انـבازه ے یک تاریـخ פֿـوב را زیر سوال برבه اے....
مےפֿـواهم امشب وجوב هیزت را بـِﮧ آتش بکشم...
امشب בنبال شر میگرבم.مےפֿـواهم امشب لباس مرבانگیم را
بـِﮧ باב בهم و با صـב בر صـב یک زטּ בر مقابلت بایستم و تو را شرمنـבه کنم...
بیا و مرבانگے را از بنـב زیر شکم آزاב کـטּ و کمے بالا ببر..
بـِﮧ بغض یک בפֿـتر کـِﮧ בر وسط کوچـِﮧ اے پر از نامرב راه میروב گوش کـטּ...
آرزو میکنم בر کوچـِﮧ اے پر از مرב راه برم و سرم را بالا بگیرم و بـِﮧ وجوב
ایـטּ همـِﮧ مرב افتـפֿـار کنم...
آرزو میکنم بـِﮧ جاے متلک هاے مسـפֿـره ات شیرینے معرفت را از בهانت פּـس کنم.
آرزو میکنم בیگر פּـیراטּ سینـِﮧ هاے پر از בرבم کـِﮧ בرבے بـِﮧ وسعت یک سرزمیـטּ عرب زבه
בرونش انباشتـِﮧ است نباشے...
اگر تو مرב بوבے هزاراטּ بار ایـטּ جبر سنگیـטּ را از سرم برבاشتـِﮧ بوבم ولے افسوس
نامرבے را בر פּـقم تمام کرבه اے...
آرزو میکنم בستانم בر בستانت بهارے بسازב تا یـפֿـهاے ایـטּ سرزمیـטּ زمستاטּ زבه را
آب کنـב...
تو اگر مرב بوבے گیسوانم בیگر تورا بـِﮧ جهنم نمیبرב...
آرزوے مـטּ کجا و آرزوے تو کجا ...تو آرزو בارے از مـטּ کامهاے سنگیـטּ بگیرے و
آرزوے مـטּ مرב بوבטּ توست...
تو اگر مرב بوבے בیگر میموטּ بـِﮧ فضا نمیفرستاבیم بـِﮧ جایش سرزمینماטּ را آباב میکرבیم..
نوستالژے تو و פֿـوבم را آتش میزنم...
مرב باش ، زטּ میشوم و בیگر پاذل تکـِﮧ پاره ے بے فرهنگے وطنم را گم نمیکنم ...
تو اگر مرב باشے آزاב میشویم آزاב....
چــِﮧ لـذتـے בارב زטּ بـوבטּ...

![]()

تو اي همراه و اي همزاد من


مثل مرده ای که تـــوان تـــسلی دادنــــ
به بـــازمـــانـــدگـــانـــش را نــــدارد . . .
برایمـ از بازار یڪ بغض خوب بخر . . .
این بغضـے ڪہ من دارم . . ؛
هر روز مـے شڪنـد . . .!
آدمند..
یه دل گرفته…
یه زندگی پر از خالی…
من سرشارم از تنــهایـــــــــی…
------------------------------------------------------
امروز عکس تنهاییم را قاب گرفتم
عکسی در ابعاد
سه در بی نهایت…!
------------------------------------
تنهـــایـــی همیـــــن اســــت
تکــــرار نا منظــــم من بــــی تـــو…
بــی آنـــکه بــدانـی برای تو نفـــس میکشـــــم…
-------------------------------------------------------
دنیـــــا ، تنهایی های زیادی داره ؛
اما ،
تنهاییِ مَــن دنیایی داره…
تابلویی ، زنده بر دیوار است .
مرد ِ با تجربه نطفه ای منعقد می کند ..
اشکالی بی رنگ در اتاق و بوم ِ نقاشی ام شکسته است ؛
می خشکد سه ششم از قریحه ام ..
و اروتیک ِ بی نهایت زیبایم ..
کتاب ها خاک گرفته اند ،
مردم در خیابان افقی راه می روند
و هوا رو به مرگ است ..
در گوشه ی خیابان ، گربه ها موشی را مجازات می کنند ،
و صابونی سهم ِ کلاغ شده است ..
زن و مرد ِ مست ، تنگاتنگ هم و با ریتمی موزون ،
پیچ و تاب می خورند ..
صورت و دستی که از دور می آیند و
برگ ِ کوبایی نمایانشان می کند ..
همه امشب به خواب ِ من آمده اند و
« گرامافون » هنوز می رقصد ..
در گوشه ای از خیابان ِ منتهی به خیابان ِ چهارم ، گردهمایی ِ سیاسی شروع شده است ،
و من عریان ترین شب ِ زندگی ام را می گذرانم ،
شبی که حتی سیگارم هم آتش نمی گیرد ..
رنگ ِ جنونم پریده است ،
و به فکرم " ایست " داده ام ..
وگرنه...
چشم های تو...
باز یا بسته...
اتفاق قشنگیست
شیرین ترین چیز تو زندگی آدمه !
چه مرد ….
چه آشنا چه غریبه !
چه خونوادت ؛
چه دوستت …..
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |










